عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

سارینا جونم در 27 ماهگی...

خدا رو شکر که 27 ماه از بودن با تو گذشت.... خیلی زود سپری شد در حد یک چشم برهم زدن،  بعضی مواقع دلم می خواد زمان کندتر بگذره و آروم تر بزرگ شدن و قدکشیدنت رو ببینم... دوست دارم با تمام وجودم از تک تک لحظات با تو بودن لذت ببرم...  دوست دارم لحظه به لحظه خدا رو شکر کنم  از داشتن این نعمت... خدای من ازت ممنونم ... خودت نگهبان و حافظ  گل دخترمون باش...   دخترکم.... تغییرات و کارهای قابل توجه شما در این ماه از زندگی ات به قرار زیره: طبق معمول خیلی با سلیقه و با نظم هستی. یک شب که در حال خواب رفتن بودی ناگهان متوجه شدی که گوشه روبالشی من کج هست، خیلی سریع بلند شدی تو رختخوابت نشستی و من یک لحظه فکر کردم که اتفا...
25 تير 1392

ای بابا............

سلام به عسل ترین دختر دنیا.... این پست مربوط می شه به قشنگ ترین، فوق العاده ترین و با مزه ترین کلمه ای که یاد گرفته ای: "اِی بابا" یعنی به قدری از این کلمه قشنگ و بامزه استفاده می کنی که باید قورتت داد. تقریبا از اواخر 25 ماهگی ات این کلمه رو استفاده می کنی... مواقعی که عصبانی و کلافه می شی از چیزی، سریع این کلمه رو می گی... این کلمه ات خیلی طرف دار داره.. به ویژه الهام که می گه تو خونمون هم خودمون خیلی از این تکیه کلام سارینا استفاده می کنیم. الهی قربونت برم که بعضی مواقع شیطنت می کنم و یک جورایی عصبانی ات می کنم که این کلمه رو ازت بشنوم.قیافه ات دیدنیه وقتی این کلمه رو می گی... جدیدا  کلمه های دو...
24 تير 1392

جایگاه "جوجو" در لغت نامه سارینا...

سلام به نفسم... خیییییییییییییییییلی دوستت دارم. می میرم برای حرف زدنت و به ویژه کلمه هایی که خیلی بامزه ادا می کنی.   یکی از کلمه هایی که خیلی استفاده می کنی "جوجو"   هست. تقریبا از 24 ماهگی و یا حتی قبل تر از کلمه جوجو برای پرنده ها استفاده می کردی ولی بعد یک مدتی خیلی دیگه از چیزها رو هم به جوجو نسبت می دادی. در واقع از نگاه سارینا می توان از دو جهت مثبت و منفی  کلمه "جوجو" رو مورد بررسی قرار داد... نگاه مثبت: به ماهی و میگو و گوشت و مرغ و کوفته  می گه: "جوجو" به مرغ و جوجه و کبوتر و پرنده ها هم می گه: "جوجو" نگاه منفی: به مارمولک و سوسک و مورچه هر ...
24 تير 1392

حمام رفتن عسلمون... (26 ماهگی)

از وقتی که هوا گرم شده، تنها راه نجات از این گرما این هست که حداقل هفته ای سه الی چهار بار می ری حمام... بیشتر مواقع با بابا محمد می ری حمام چرا که خیلی صبر و حوصله داره ... اول که می رین خانوم باید توی وان خودش بنشینه و تمام حیوون ها و نی نی هاش رو  بشوره...   به خاطر گریه کردن زیادت در موقع کوتاه کردن مو... فعلا هیچ تصمیمی برای کوتاه کردن موهات نداریم... این رو گفتم که فکر نکنی مامان تنبلی داری و به فکرت نیست.           در کل، تمام مدتی که با بابا محمد تو حمام هستین صدای خنده های سارینا خانوم میاد... کلی  بابا محمد باهات آب بازی می کنه و با صبر و حوصله تو رو...
24 تير 1392

سارینا خانوم کنجکاو به همراه صندلی....

سلام مامانی.... بدون هیچ مقدمه ای می ریم سر اصل مطلب، چرا که کلی پست عقب افتاده داریم... این داستان ما مربوط می شه به سارینا خانومی که علاقه خیلی شدید به استفاده از صندلی داره و در واقعی که توی آشپزخانه حضور داره، صندلی یک ابزار خیلی مفید براش به شمار میاد. آره مامانی، شما به محض اینکه وارد آشپزخونه می شی، کشان کشان و با سختی زیاد صندلی رو به جلوی کابینت می رسونی و با سرعت برق و باد ازش بالا می ری و در جریان کامل کارهام قرار می گیری... مثلا در این عکس، من جلوی سماور بودم که اومدی بالای کابینت ببینی چه خبره؟؟ اینجا در چند سانتی متری سماور هستی ... خیلی کارهات خطرناکه!!! با کلی التماس و با بهون...
23 تير 1392

روز تولد من....

  بله عزیزم، امسال هم ٢١ خرداد ماه آمد و رفت ... روز تولد من... شب تولدم یک کیک کوچیک درست کردم و سه تایی با هم  جشن گرفتیم، خیلی شب خوبی بود و به دخترم بیشتر از همه خوش گذشت چرا که فکر می کرد تولد خودشه و کلی خوشحالی کرد. الهی قربونش بشم ... سارینا جون، سومین سالروز تولد مامان هست که تو هم حضور داری... الهی فدات بشم که خنده و شادی ات و حتی غرغرکردن هایت هم برای ما به اندازه یک دنیا ارزشمنده و خدا رو شکر می کنیم از بابت این هدیه بهشتی اش. ایشالاه که همیشه جمع خانواده مان گرم و صمیمی باشه... آمین.     یادش به خیر پارسال شب تولدم در راه مکه بودیم.... خیلی حس خوب...
8 تير 1392

بای بای پوشک ...

بله دختر گل گلابم..... پروژه عظیم از پوشک گرفتن شما رو بالاخره در آغاز 26 ماهگی ات ( دوسال و 2 ماهگی ) شروع کردیم... خیلی زودتر تصمیم داشتیم این پروژه رو آغاز کنیم ولی بیشتر، خود من از شروع این کار خیلی می ترسیدم و فکر می کردم که همکاری نکنی و با شکست مواجه بشیم... به خاطر همین ترسم هم بود که اسمش شده بود پروژه!!!!     3 روز اول خیلی ناامید کننده بود و فکر می کردی که همین رفتن به داخل دست شویی یعنی جیش کردن و هر نیم ساعت به نیم ساعت که تو رو برای جیش کردن می بردم، هیچ خبری نبود و دست خالی بر می گشتیم و بعد از تقریبا دو ساعت، ناگهان متوجه می شدیم که به جای دست شویی گل های قالی رو آب پا...
5 تير 1392

لغت نامه سارینا جونی تا 25 ماهگی...

سلام به دختر گلم.....     الهی قربون حرف زدنت برم، با اینکه خیلی تو حرف زدن تنبلی و با علایم و کلی صداهای متفاوت خیلی قشنگ منظورت رو به ما می فهمونی ولی بعضی مواقع یک سری کلماتت فوق العاده قشنگ و خوردنیه...   فعلا کلماتی رو که به صورت کامل یا ناقص ادا می کنی به قرار زیره:   آب .......... " آب "      /   جو جو ........ " جوجو "    /    جی جی .......... " جی جی " مامان .......... " مامان "      /     بابا .......... " بابا "     /     نی ...
28 خرداد 1392

اولین دیدار سارینا و دریا... ( سفر شمال )

سلام به عسل خودم..... این پست مربوط می شه به اولین سفر دخترم به شمال...   سری قبل که شما هنوز تو جمع مون نبودی، با عمو بهروزشون (بابای ستایش و سنا) رفته بودیم شمال، که خیلی خوش گذشته بود . علت اصلی لذت سفر به شمال این بود که عمو بهروز اهل شمال هست و جاهای دیدنی و زیبایی ما رو برد... خلاصه اینکه بعد از برنامه ریزی هایی که با دوست های بابا محمد انجام دادیم، در نهایت برنامه این طور شد که بعدازظهر روز  چهارشنبه ( اول خرداد ماه ) به سمت شمال حرکت کنیم.   ساعت ٢ بعدازظهر بود که به همراه کوثر و ستایش و سنا و مامان و باباهاشون حرکت کردیم. یکی از خوبی های این سفر این بود که توقف های زیادی...
16 خرداد 1392